کوچهی افرا
همیشه راهمان را کج میکردیم به آن کوچه تا کمی بیشتر پاییز را ببینیم. دلیل زیبایی آن کوچه و پاییزش، درخت افرایش بود.
همان که تا نزدیکش میشدیم، زهرا نگاهی به دوروبرش میانداخت و با حرکاتی تیز و ماهرانه چادرش را جمع میکرد. بعد قدمهایش را رها اما محکم روی برگها میگذاشت و از صدای خشخش آن ذوق میکرد.
صبحهای جمعه در مسیر دعای ندبه، خاطرات یلدا برایم زنده میشود؛ همان روزهایی که با زیرکی مسئول خوابگاه را راضی میکردیم که خودمان آن صبح زود و تنهایی به هیئت برویم.
این روزها که نه زهرا هست و نه یلدا، دیگر کمتر از آن کوچه میگذرم. شاید علتش این باشد که فرزانه و زینب پاییز را دوست ندارند و مسیرشان ناخودآگاه به آنجا وصل نمیشود. شاید هم از خلوتیاش هراس دارند.
اما من هنوز آن کوچه و افرایش را دوست دارم. تمام خاطرات زیبایم را لابهلای برگهایش میبینم. گاهی به جای زهرا، قدمی را هدیهی برگی میکنم. گاهی به جای یلدا، نفسی عمیق میکشم.
آن کوچه به من یاد داد آدمها میروند، اما لحظهها نمیروند. بعضی کوچهها را باید هر پاییز، عمداً دوباره رفت حتی اگر تنها، حتی اگر فقط برای شنیدن خشخش برگها زیر پا.