آسمان هفتم

  • خانه
  • شاعرانه  شاعرانه  شاعرانه  شاعرانه  #شعرـ خودم شهدا  

لنگه کفش

29 شهریور 1405 توسط فوزیه شکاری گیسی

مهر آمده است، اما یکی هنوز از مدرسه برنگشته؛ انگار زمستان آن کلاس هنوز تمام نشده است.

مادر هر روز نه، هر ثانیه حواسش به در است؛ شاید زمین دهان بگشاید، شاید آسمان پلک بزند، شاید نسیمی از کوچه‌ی خاطره او را برگرداند.

 

تا پلکش سنگین می‌شود، خیال او را در آغوش می‌گیرد؛ نکند راه خانه را گم کرده؟ نکند جلوی در مدرسه منتظر مانده است؟

گاهی تا در مدرسه می‌رود به هوای دیدنش، اما دیگر مدرسه‌ای نیست که کودکی در آن منتظر باشد.

 

روزها و ماه‌ها آب می‌روند به امید یافتن تکه‌ای از پاره‌ی تنش. انگار زمین او را در خود کشیده، یا آسمان در آغوشش گرفته، شاید هم نسیمی او را با خود برده است. مگر او را از مادرش بیشتر دوست داشتند؟

 

اما زمین و آسمان و باد همیشه سنگ‌دل نیستند؛ گاهی برای دل مادر مرهم می‌آورند. در پاییز زمین، برگ‌هایش را پهن می‌کند و با هر افتادن برگ، صفحه‌ای از خاطراتش ورق می‌خورد. آسمان باران را به نامش می‌بارد، با عطر خاک نم‌خورده و باد بوی پیراهنش را می‌آورد؛ شاید باد خودش دزد پسرش باشد!

شاید هر سه دست به دست هم داده‌اند؛ زمین صدایش، آسمان حضورش و باد عطرش را دزدیده‌اند.

 

مهر از راه رسیده است، لباس‌های نو در تن هم سن و سالی‌های او جا خوش می‌کنند، چون قد کشیده‌اند و آن وسایل دیگر برایشان کوچک است. اما حالا مادر او مانده است با لنگه کفشی که دیگر برای ماکانش کوچک نمی‌شود.

 

(صلواتی هدیه کنیم به روح پاک شهید ماکان نصیری و آرامش دل مادرش💔)

 

 نظر دهید »

امام زمانم.  #شاعرانه

31 اردیبهشت 1404 توسط فوزیه شکاری گیسی

حضورت را دیر آوردی ،وجودم را باد برد
قطره قطره اشک چشم ترم را باد برد 
من غریبی پیر بودم کنار آن همه آشنا 
نیمی از من را خیالت برد نیم دیگرم راباد برد 
از امید من فقط آمدنت مانده به جا
آن همه شوق و شعف را باد برد
با انتظارم ، همین معمولیه ساده بیا 
اگر آمدی و من نبودم بدان وجود عاشق ترم را باد برد
اللهم عجل لولیک الفرج 🥺❤️‍🩹

 نظر دهید »

#امام زمانم.  #شاعرانه 

31 اردیبهشت 1404 توسط فوزیه شکاری گیسی

یا صاحب الزمانم 

من گم شده ام به دعایی ارشادم کن 

تو بیا آقایی کن به نگاهی امدادم کن 

من ویران شده این کوی غمم بیا و از نو ایجادم کن 

منِ زمین گیر با آمدنت زنده میشوم،تو بیا و برپایم کن 

من آن مرغ مانده در قفسم تو بیا و ز قفس آزادم کن 

بی سر و سامان شده ام با آمدنت هم سر و هم سامانم ده 

من آلوده ام

تو بیا و این من آلوده را پایانم ده 

ز دوری به انتها رسیده ام بیا وبا آمدنت آغازم ده

 نظر دهید »

یا صاحب الزمان     #شاعرانه

31 اردیبهشت 1404 توسط فوزیه شکاری گیسی

من از نبودنت میمیرم اما تو فکر کن روبه راهم 

شاید تا آمدنت امیدی هست به بقایم 

اما با چه رویی به لشکرت بیایم 

با روی سیاهم؟!

اللهم عجل لولیک الفرج به حق حضرت زینب کبری سلام الله علیها

 نظر دهید »

#شاعرانه.   امام رضای من

31 اردیبهشت 1404 توسط فوزیه شکاری گیسی

سلام مخاطب خاص دلم، آقا جان

تو را دوستت دارم با تمام وجود ،از ته دل و بنِ جان

چشمانم را می‌بندم خودم را میبینم نزد شاه ،در بهشت ایران

میبینم که میخواهم ضامنم باشی

با صدایی خسته کمی هم بی جان،

آرام میگویم: ای ضامن آهوی بیابان،…بابایم ،رضا جان…

من گمشده این کوی عاشقی ام تو مرا دریاب ،توپیدایم کن ای شاه ،شاه خراسان

من اهل همینجا بودم ،شهر خودتان،اری خراسان

عمریست دلم میهمانت بوده 

تو می‌شناسی ،اری ،همانم ،همان طفل نادان

همان طفلی که گرفتند اورا از مادر ،ازین دامان

می خواهم دوباره برگردم به آغوشت 

میهمان نمی‌خواهی ؟میهمانی آواره و ویران ،کمی هم سرگردان

شاید هم بی سر و هم بی سامان

میهمانی که آرزویش این است باشد در هیاهوی حرم، میان زائران

بطلب بابایم من امید دارم ،به امید دیدار….

❤️💛

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

آسمان هفتم

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس