لنگه کفش
مهر آمده است، اما یکی هنوز از مدرسه برنگشته؛ انگار زمستان آن کلاس هنوز تمام نشده است.
مادر هر روز نه، هر ثانیه حواسش به در است؛ شاید زمین دهان بگشاید، شاید آسمان پلک بزند، شاید نسیمی از کوچهی خاطره او را برگرداند.
تا پلکش سنگین میشود، خیال او را در آغوش میگیرد؛ نکند راه خانه را گم کرده؟ نکند جلوی در مدرسه منتظر مانده است؟
گاهی تا در مدرسه میرود به هوای دیدنش، اما دیگر مدرسهای نیست که کودکی در آن منتظر باشد.
روزها و ماهها آب میروند به امید یافتن تکهای از پارهی تنش. انگار زمین او را در خود کشیده، یا آسمان در آغوشش گرفته، شاید هم نسیمی او را با خود برده است. مگر او را از مادرش بیشتر دوست داشتند؟
اما زمین و آسمان و باد همیشه سنگدل نیستند؛ گاهی برای دل مادر مرهم میآورند. در پاییز زمین، برگهایش را پهن میکند و با هر افتادن برگ، صفحهای از خاطراتش ورق میخورد. آسمان باران را به نامش میبارد، با عطر خاک نمخورده و باد بوی پیراهنش را میآورد؛ شاید باد خودش دزد پسرش باشد!
شاید هر سه دست به دست هم دادهاند؛ زمین صدایش، آسمان حضورش و باد عطرش را دزدیدهاند.
مهر از راه رسیده است، لباسهای نو در تن هم سن و سالیهای او جا خوش میکنند، چون قد کشیدهاند و آن وسایل دیگر برایشان کوچک است. اما حالا مادر او مانده است با لنگه کفشی که دیگر برای ماکانش کوچک نمیشود.
(صلواتی هدیه کنیم به روح پاک شهید ماکان نصیری و آرامش دل مادرش💔)